تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تاریخِ منفور :)

    از همون موقعی که یادم میاد از تاریخ متنفر بودم..

    سالِ هفتم و نهم دوستش داشتم..

    معلممون درس تخصصیش نبود..

    معماری خونده بود و دفتر داشت اما مطالعات اجتماعی هم درس میداد..

    هزاران بار بهتر از معلم تخصصی بود که هشتم داشتیم..

    امسال اوایل سال مشکلی نداشتم ولی ...

    یه ماه که گذشت دیدم دیگه خوئم نمیتونم یاد بگیرم و بخونم..

    معلممون سرکلاس با گوشیش ور میرفت و روخونی میکرد..

    سوال میداد بنویسیم و امتحاناش کلییییی سوال توش داشت..

    هرچقدر که مینوشتیم تموم نمیشد..

    همه ی در های انسانی رو دوست داشتم امـآآآآآآآآ

    ضعیف و ضعیف تر شد و نمره هام بدتر و بدتر..

    96/02/01: میانترم تاریخ

    شب قبلش تقلب نوشته بودم..از 5درس تارخ امتحان داشتیم..

    از بدشانسی و چاپلوسی یکی از بچه های کلاس معلم دید..

    غرورم مهم تر بود..خیلی سنگین اعتراف کردم و کلاس رو شلوغ..

    مهم نبود واسم..آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صدوجب..

    کارِ من نبود بقیه بچه هارو لو بدم..

    سرامتحان با بغل دستی و پشت سری و جلویی حرف میزدم..

    بازهم مهم نبود واسم که چی میشه..

    معاونمون اومد تو کلاس معلممون رو کار داشت..

    خانومــــــــــــــِ  عتیقه گفت از فلانی تقلب گرفتم..

    ازین که با افتخار گفت حرضم گرفت..

    معاونمون که اومده بود و جای معلم مراقب بود شروع کردم خیلی شیک سوالایی که بلدم رو نوشتن..

    بعد هم دست به سینه منتظر بودم برگه هارو جمع کنن..

    کلاس که شلوغ شد پشت برگه هرچی از دهنم درومد برای معلم نوشتم..

    96/02/09: درست یک هفته بعد

    امتحان پیشرفت تحصیلی درست افتاده بود سرزنگ معلم تاریخ..

    برگه هارو تصحیح نکرده بود..

    بعد ازین که امتحان پیشرفت تحصیلی رو دادیم میخواست درس بده..

    جلوی جلو نشسته بودیم اما شیطونی هامون تمومی نداشت..

    کل کلاس شلوغ بود و فقط ما نبودیم که ریز ریز خراب کاری میکردیم..

    ما فقط تو چشم بودیم..

    اعصابش خورد شده بود..

    کی بهتر از ما4نفر که سرش خالی کنه؟

    _ بسه دیگه هرچی به شما نمیگم و نگاهتون میکنم بازهم از رو نمیرین..چه خبرتونه؟

    + مگه فقط مائیم؟بقیه بچه ها اون پشت نشستن نمیبینین اونارو

    _ اصلا من الان شمارو میبینم..شورِش رو در آوردین..خانومِ قاف سرکلاس بابات هم اینقد حرف میزنی؟

    ++ آره خانوم همینقدر شیطونه

    + شما نمیتونین کلاس رو کنترل کنین..کلاس خودتون رو با پدر من مقایسه میکنین؟

    _ باید بگم بهش ایندفعه که دیدمش

    _ پدر من به عنوان معلم میاد نه ولیِ دانش آموزتون..شما بقیه رو ساکت کنین اول

    و دوباره روز از نو روزی از نو :)

    96/02/15: معلمِ خبرچین

    بگذریم که جدایِ ازین قضیه کلا روز چرتییییی بوددددد ://///

    زنگ اول که با اقای پدر کلاس داشتیم..

    زنگ تفریح معلم تاریخ کارای منو به پدرم گزارش داد..

    تا اینجاش مشکلی نبود اما کار مسخره ای که کرد این بود که برگه امتحانیمم نشون داد..

    سر کلاس شیرین منطق نشسته بودم و حرفهای معلم رو داشتم با جون و دل میخوردم که اومدن گفتن خانومِ قاف بیاد بیرون..

    بابام بیرونِ کلاس منتظر بود..

    _ معلم تاریختون چی میگفت؟قضیه چیه؟

    + چی میگفت؟

    _ تقلبببب ازت گرفته؟چندمین بارِ؟همه نمره هات با تقلب بود؟

    + نخییررررر ولی مجبور بودم..میانترم تاریخ بود..چیکار میکردم؟

    _ من توقع نمیره ی بالا و اینجوری دارم؟

    +توقع نمیره بالا ندارین؟تهدید نمیکنین؟هی آبروم آبروم نمیکنیین؟خب نمیفهمم این لامصبو..چیکار میکردم؟

    _تو تا دیروقت درس میخونی اونور مثلا؟

    +بله درس میخونم ولی اینو مجبور بودم..

    _ پایینِ برگه چی نوشتی؟

    + اعصابمو خورد کرده بود..

    _ هرچیی اخه چه کاری بود؟غرورشو له کردی..

    + ده بار اون بی احترامی کرد یه بار من..درس بلد نیست بده و ادعاش میشه الکی..هردفعه داره بی احترامی میکنه به بچه ها..میاد روخونی میکنه میره بعد سر امتحان سوال میده که هرچی مینویسیم تموم نمیشه..

    _ اصن درس بلد نیست بده به کنار تو باید همه ی اینارو پایینِ برگه بنویسی؟یه بار تا الان با من برخورد نداشته این خانوم الان میاد برای اولین بار که منو دیده و سلام و اینا،اینارو به من بگه؟اعصاب منم خورد کردی..زنگ تفریح عذر خواهی میکنییی

    + بابـآآآآآآآآآآآآآآآ

    _ کمترین کاریه که میتونی بکنی..به خاطر من..

    + اههههه یعنی چی اخه؟خب اون خودشو درست کنه..عذر خواهی کنم؟

    _لطفا عذر خواهی کن..به اندازه کافی اعصابم به هم ریخته..

    + فقط به خاطر تو..فعلا

    فقط واسه دل پدرم حاضر شدم غرورمو بشکونم..رفتارمو باهاش درست نمیکردم ولی یه عذرخواهیِ کوچولو..

    از چهره ناراحت پدرم ناراحت شدم..

    بازهم سرزنگ منطق بود..این جلسه مث هفته پیش بغض و هیچی از درس نفهمیدن بود..

    باز هم چشام مث هفته پیش پر و خالی میشد..معلم منطق میخواست امتحان بگیره..

    سریع هرچی یادم بود نوشتم نبود هم ولش کردم..زنگ تفریح که خورد سریع از کلاس بیرون رفتم..

    معلم تاریخ از در اومد بیرون..

    کسی دور و برش نبود..

    + من بابت کاری که کردم ازتون معذرت میخوام

    _ بابات بهت گفت؟

    + بله گفت..به خاطر پدرم دارم معذرت خواهی میکنم..شما هم ولی بهتر درس بدین..

    _شما شیطونی میکنین سر کلاس..

    + خب ما که بفهمیم دارین درس میدین ساکت میشیم

    _(محل نذاشت داشت از پله میرفت پایین):باشه بخشیدم

    + فآکـ :)

    اومدم بیرون..به بابام علامت دادم که حلِ :)

    مامانِ سوگند اومدع بود مدرسه..داشتیم پشت سر معلم تاریخ حرف میزدیم که رد شد..

    بهتررررررررررررررررررررررررررررر :))

    --


    این مطلب تا کنون 5 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز دوشنبه 24 مهر 1396

  • تعداد وبلاگ :55475
  • تعداد مطالب :158097
  • بازدید امروز :495944
  • بازدید داخلی :52720
  • کاربران حاضر :180
  • رباتهای جستجوگر:351
  • همه حاضرین :531